بایگانی: ‘عکس’

سفرنامه سیدنی

شنبه, ۱ بهمن, ۱۳۹۰

بعد از یک دوره طولانی کار پر هیجان و روزهای پر زحمت، یک مسافرت کوتاه داخلی واقعا می چسبد.

خصوصا این که شهر های کنبرا و سیدنی را برای مقصد انتخاب کرده باشید. از مدت ها قبل برای دیدن این دو شهر هیجان زده بودم و گرفتاری اقامت و جا افتادن در ملبورن فرصت دیدار از این دو شهر را میسر نکرده بود. با همراهی و برنامه ریزی دوست خوبمان امیر فکری عزیز هفته گذشته مسافرت کوتاه چند روزه ای به صورت زمینی به این دو شهر زیبا داشتیم.

کنبرا پایتخت سیاسی استرالیا شهری زیبا و کوچک میانه ملبورن و سیدنی و البته کمی نزدیکتر به سیدنی تمام استانداردهای شهر سازی را دارد. گویا تمام زیر ساختها برای اقامت تعداد محدودی انسان و ساخت بناها و جاده ها از قبل مشخص شده و همه مردم سپس در یک شهر آماده و مهیا سکونت گزیده اند. کنبرا مرکز سیاسی استرالیاست و دولت مرکزی و تمام وزارت خانه ها در این شهر مستقر شده اند. تجربه ای که فقط در استرالیا و کانادا عملی شده و به نظرم ایده بسیار خوب و جالبی است که ترافیک و بروکراسی اداری و دولتی را در یک شهر متمرکز و از اقتصاد و بیزینس و کسب و کار مردم جدا نگه می دارد.

بیشتر از یک شبانه روز را در کنبرا اقامت نداشتیم، اما فرصتی خوبی شد تا سری به سفارت ایران در استرالیا بزنیم و چند هم وطن را هم آن جا ببینیم.

اما سیدنی را شهری بزرگ و بی نظم تر از ملبورن یافتم و البته زنده تر و پر هیجان تر از ملبورن. در طول اقامت ۴ روزه در سیدنی، برداشت ذهنی ام از سیدنی نسبت به قبل بسیار تغییر کرد. سیدنی شهریست بسیار زیبا و سرسبز و با سواحل و آبراه های زیبا و چشم نواز و در عین حال شلوغ و نسبتا پرترافیک تر.

به جز مناطقق مرکزی شهر که به لطف مراکز زیبای توریستی همچون اپراهاوس و مراکر خرید احساس خوبی از شهریت و مدرنیزم را القا می کند، مناطق شرقی و حاشیه ای شهر، که عمدتا محل زندگی پناهندگان و مهاجرین سطوح پایین تر است، خیلی جالب به نظر نمی رسند.

البته مثل همه جای دنیا ایرانی ها عمدتا در یکی از بهترین مناطق این شهر جمع شده اند که فرصت کوتاهی شد تا سری هم به آنجا بزنیم و غذاهای خوشمزه ایرانی را نیز در رستوران های وطنی در منطقه Chadtswood تجربه کنیم.

اقامت ما در سیدنی برای قضاوت دقیق کمی کوتاه است، اما به صورت کلی در مقام مقایسه بین سیدنی و ملبورن فکر می کنم سیدنی شهری گرم تر، شلوغ تر، زنده تر، مناسب تر برای بیزینس باشد و در عوض ملبورن شهری خانوادگی ، با فرهنگ تر، آرام تر، منظم تر و البته بسیار تمیزتر از سیدنی است. شاید تفاوت ملبورن و سیدنی مثل تفاوت ونکوور و تورنتو در کانادا باشد.

سیدنی مرکز اقتصادی استرالیاست و ملبورن مرکز فرهنگی و ورزشی استرالیاست. جو غالب در ملبورن با نژاد های اروپایی از جمله انگلیسی، ایتالیایی و یونانی و سپس چینی ها و هتدی هاست اما در سیدنی به وضوح غلبه نژادهای آسیایی و هندی و اعراب آفریقایی را می بینید. بخش عمده این مهاجرین به عنوان نیروی کار ارزان در این شهر اقامت دارند. اما مدیریت و نبض شهر همچنان در دست نژادهای بور اروپایی است.(امیدوارم برداشت نژادپرستانه ای نباشد)

تجربه نسبتا جالبی بود که با خانواده امیر فکری عزیز کسب کردیم. این سفر کوتاه من را ترغیب کرد که در آینده نزدیک بیشتر به سیدنی سفر کنم و از زاویه نزدیک تری به این شهر و فرصت های مختلف در گوشه و کنار آن نگاه کنم.

یک عکس، یک دنیا حرف

شنبه, ۲۳ مهر, ۱۳۹۰

در این دنیای بزرگ و وسیع، جا برای همه هست. هیچ کس جای کسی را تنگ نکرده است. زمین بخشنده و آسمان بارنده به اندازه روزی همه آن ۷ میلیارد آدم زنده غذا در اختیار ما گذاشته است. اما از بخت بد، ما مردمان قرن ۲۱ گیر سیاستمداران و مدیران بدی در دنیا افتاده ایم که هرگز نتوانسته اند، آن گونه منصفانه و عادلانه مدیریت کنند که کسی از فقر و گرسنگی جان ندهد.

با این همه مشکلات و گرفتاری و رکود و بیکاری، با این همه گرانی انرژی و مواد غذایی، هنوز هم تولید محصولات غذایی در کره خاکی قطعا بسیار بیشتر از میزان مصرف همه مردم دنیاست.

غذا برای همه مردم دنیا وجود دارد، مشکل اینجاست که غذای این کودک گرسنه در انبارهای کشورهای پیشرفته گیر کرده است یا توسط کسی اختلاس شده است یا گروهی غذای این کودک و مادرش را به دریا ریخته اند و یا کسی علاوه بر حق خودش، غذای آنها را خورده و از شکم سیری مرده است.

کاش روزی همه این نوع عکس ها به خاطره ها بپیوندند و دیگر هرگز مجبور به تحمل دیدن چنین صحنه هایی نباشیم.

این عکس به صورت گسترده در فیس بوک منتشر شده و ایرانی های احساساتی به طور وسیعی آن را به اشتراک گذارده اند.

برای من بیشتر یک یاداوری است از این که همه دنیا آن چیزی نیست که هر روز در اطرافم می بینم.

 

بهار ما، پاییز آنها

پنجشنبه, ۷ مهر, ۱۳۹۰

حدود ۶ ماه قبل در آغازین روزهای سال نو خورشیدی در ایران و در طلیعه فصل بهار و عید نوروز، ما اینجا در استرالیا، میزبان پاییز هزار رنگ و رویایی بودیم ( اینجا و اینجا را ببینید) و حالا دور گردون باز چرخیده است و آن بالایی ها در نیمکره شمالی پذیرای پاییز می شوند و ما در استرالیا، چشم مان به جمال بهار زیبای استرالیایی روشن می شود.

همه چیز همان بهار همیشگی است که در ذهن داشتم. همان طراوت و زیبایی، همان شکوفه های رنگارنگ، همان طبیعت چشم نواز و روح انگیز و همان باران های ریز و همان هوای دو نفره عاشقانه !

تفاوت در چند نکته کوچک است. بهار در استرالیا زیباتر و رویایی تر به نظر می رسد، این جا هوا به شدت تمیزتر و اکسیژن هوا به طور محسوسی بیشتر و تنفس راحت تر است گویا.

اگرچه زمستان ملبورن هم تمام شد بدون برفی و یخ بندانی و بدون برگ ریزی آن چنان که در ایران دیده بودیم و در این روزهای بهاری تنها تغییر محسوس شکوفه دادن دوباره درختان و گرم شدن هواست.

اما واقعا در این بهار دل انگیز ملالی نیست جز کمبود یک عید نوروز! این اولین بهاری است که بدون سفره هفت سین و آداب عید نوروز سپری می کنم. حالا بهار بدون هیچ زائده و مراسمی، بکر و ناب ما را در آغوش گرفته است.

جای همه دوستانم اینجا خالیست.

جشن غذا

یکشنبه, ۱۲ تیر, ۱۳۹۰

دیروز دوم جولای دو رویداد نسبتا مهم ایرانی را در ملبورن پشت سر گذاشتیم. (یک رویداد کنسرت گروه موسیقی سنتی مهر بود که بعدا درباره آن بیشتر خواهم گفت)

روز جمعه گذشته اول جولای آخرین روز ترم دوم تحصیلی دانش آموزان در مدارس رسمی ویکتوریا بود و دیروز هم آخرین روز ترم دوم مدرسه پاره وقت زبان فارسی بود که هر شنبه بعد از ظهر در محل East Doncaster High School برگزار می شود. قبلا درباره این مدرسه و برنامه های جالبی که آقای افکاری در مدرسه فارسی تدارک دیده اند اینجا چند سطری نوشته ام. ضمنا دیروز رادیو فارسی SBS نیز گزارش جالبی درباره مدارس فارسی استرالیا تهیه و پخش کرد که می توانید این گزارش را به همراه مصاحبه آقای افکاری اینجا بشنوید.

ترم دوم مدرسه فارسی به غذاهای ایرانی اختصاص یافته بود و آخرین روز این ترم جشن غذا با مشارکت همه دانش آموزان و والدین آنها با شور و حرارت و گرمای خاصی برگزار شد. هر یک از بچه ها یک غذای ایرانی را انتخاب و از چند هفته قبل روش پخت آن را یاد گرفته و با همکاری پدر و مادرها دیروز سفره رنگینی از غذاهای خوشمزه ایرانی گسترده شده بود که همه از آن بهره بردند و کلی لذت بردند. باز هم از اقای افکاری و همه دست اندرکاران مدرسه فارسی که در چند ماه گذشته شنبه های خوب و خاطره انگیزی برای ما و بچه ها ساخته اند، تشکر می کنم. خسته نباشید.

ترم سوم مدرسه های ایالت ویکتوریا ۱۸ جولای آغاز می شود و دو هفته ای فرصت استراحت (اگر در مدرسه خسته شده باشند!!!) و تجدید قوای بچه هاست.

 

یک عکس: دست نزنید!

پنجشنبه, ۹ تیر, ۱۳۹۰

قربانی همیشه این مردم بی گناه هستند. حتی اگر میوه گران است؛ این مردم هستند که باید تحقیر شوند. نمی دانم من بیش از حد مغرور یا نازک نارنجی هستم یا واقعا این نوشته توهین به مشتریان محسوب می شود؟

عکس از تابناک

۳۷ ساله شدم!

سه شنبه, ۳ خرداد, ۱۳۹۰

رفته رفته لشکر موهای سفید به همین ته مانده موهای مانده بر سرم حمله ور شده اند و صدای پای میان سالی را کم کم می شنوم. اگرچه در دل هنوز شادابی و جوانی و سرحالی را با تمام وجود احساس می کنم اما خوشحالم که در کنار این روحیه شاداب و روزهای قشنگ، دارم به مرز پخته شدن و عاقل شدن نزدیک تر می شوم. (اگرچه راه درازی تا عاقل شدن باقیست)

این مطلب کوتاه است و فقط چند نکته کوچک تلگرافی:

این اولین جشن تولدم در سرزمین استرالیاست.

از همه دوستان خوبم در فیس بوک که با این همه پیام های تبریک به من انرژی دادند ممنون و سپاس گزارم.

سپاس بیشترم از رزا و سعید و نیلوفر است که امشب باز هم سنگ تمام گذاشتند و بانی جشن تولد کوچک من شدند. من واقعا با تمام وجود در برابر این همه لطف و محبت این خانواده دوست داشتنی شرمنده می شوم.

و سپاس بیشتر ترم از تکتم و پرهام و پدرام ،خانواده عزیزم است که در یک هفته گذشته بارها پچ و پچ و زمزمه های مشکوک آنها را با همدیگر دیدم و شنیدم و به روی خودم نیاوردم و ته دل کلی لذت بردم از این که برای خوشحال کردن من این همه هیجان دارند. اگرچه پدرام پسر عزیزم بلافاصله بعد از دادن هدیه اش می گوید: “بابا حواست باشه اینها خیلی گرونه و ضمنا تا تولد ما هم وقت زیادی نمونده!”

و این جمله زیبا از یک دوست قدیمی که تولد من را به یاد داشته و برایم ایمیل فرستاده. از ایشان هم خیلی ممنونم.

یک سال پیرتر شدن در سن یا یک سال جوان تر شدن در دل؟!

عکس های بیشتر در صفحه فیس بوک خودم

جورج ایمانی

یکشنبه, ۲۵ اردیبهشت, ۱۳۹۰

یکی از بهترین کارکردهای فیس بوک برای جامعه هایی که مثل ایرانی های مقیم ملبورن در اقلیت هستند، دور هم جمع کردن آنهاست.

از چند روز پیش توسط دوست خوبم پویان، به یک میهمانی جالب دعوت شدیم. خبر این میتینگ از چند روز پیش در صفحه فیس بوک ایرانیان مقیم ملبورن منتشر شد و به مرور تعداد شرکت کنندگان افزایش یافت.  ایرانیان زیادی اعلام حضور کرده بودند تا از ساعت ۷٫۵ تا ۱۰ صبح روز یکشنبه ۱۵ می در منزل جورج به صرف حلیم حاضر باشند. خوشبختانه استقبال بسیار خوبی از صبحانه جورج شد.

یک صبحانه داغ دور همی به صرف حلیم در یک ویلای بزرگ چند هزار متری در منطقه Templestowe با میزبانی آقای جورج ایمانی. کامل مردی که از پیشکوست ها و قدیمی های ایرانی ملبورن محسوب می شود. آقای ایمانی که علاوه بر روی گشاده و برخورد خوب و مهمان نوازی عالیش، آشپز ماهر و چیره دستی هم هست. جورج به همراه همسر مهربان و خوش برخوردش صبح روز تعطیل (یکشنبه) من و تکتم و خیلی ایرانی های دیگر را خوشحال و ذوق زده کرد.

یک خانه بزرگ و دلباز و زیبا و صمیمی با یک آشپزخانه ایرانی و میز نهار خوری ۵۰ نفره. آنها که در ایران هستند درک نمی کنند اما آنها که دور از وطن زندگی می کنند می دانند که لذت ریختن چای از سماور ذغالی و خوردن زولبیای ایرانی یا حلیم داغ با گوشتهای تازه و لذیذ و از همه مهم تر حضور سر آشپز ایرانی چه صفا و لذتی دارد.

جالب این که ایده پختن حلیم از سفارش یک ایرانی برای همسر باردارش شروع شده بود و به همین سادگی آن خانم بانی دور هم بودن ده ها ایرانی شد. امروز، صبح تعطیل خوب و مفرحی داشتیم. با ده ها ایرانی جدید آشنا شدیم، یک غذای خوشمزه خوردیم و از همه بهتر این که جورج وعده داده که هر هفته روزهای یکشنبه ظهر یک غذای اصیل ایرانی بپزد. یک بهانه دیگر برای لذت بیشتر از زندگی در استرالیا با این همه ایرانی خوب و نجیب و با محبت و البته غذاهای خوشمزه. جای همه شما خالی.

پاییز ملبورن

چهارشنبه, ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۹۰

این روزها خورشید بیشتر میهمان نیمکره شمالی است و نیمکره جنوبی خورشید را با زاویه بیشتر و گرمای کمتر می بیند.

هر قدر این روزها هم وطنانم در ایران از طبیعت بهاری و ماه بهشتی اردیبهشت لذت می برند اینجا ما در استرالیا باید از زیبایی های دومین ماه پاییز حظ ببریم.

اولین بار است که پاییز استرالیا را تجربه می کنم. از کنار ده ها پاییز در ایران به آسانی گذشتم و هرگز این قدر متمرکز و دقیق به آن توجه نکرده بودم که این روزها در تلفیق ۳۷ مین بهار و پاییز زندگیم، سخت مجذوب پاییز ملبورن شده ام.

برای ما ایرانی ها فصل پاییز با طبیعت چند رنگ و برگهای رنگارنگ و خش خش برگها در زیر پاها تجسم می یابد اما اینجا در پاییز هم رنگ غالب طبیعت سبز است. نکته جالبی که اینجا از یکی از دوستانم یاد گرفتم اینکه درختان بومی استرالیا هرگز پاییز ندارند و در ۴ فصل سال سبز هستند و ریزش برگ ندارند، اما درختانی که از نیمکره شمالی در طی سالها به این سرزمین آورده شده و رشد و تکثیر یافته اند، با همان خصوصیات قبلی در فصل پاییز و با شروع فصل سرما، تغییر رنگ برگ ها و ریزش برگ ها را تجربه می کنند.

این هم زیستی میان درختان بومی استرالیا و درختان شمالی صحنه های جالبی را پدید می آورد. در میان انبوه جنگل گونه درختان سرسبز، برگهای رنگی چند درخت جلوه خاصی دارند و بر روی چمن های سرسبز و گل های زیبای روییده در کنار خانه ها و پیاده روها، برگهای خشک درختان چنار منظره جالب و بدیعی می سازند. عکاس قابلی نیستم اما چند عکس از همین اطراف خودمان گرفته ام که جلوه کوچکی از پاییز استرالیاست.

فهرست خوبان

چهارشنبه, ۱۴ اردیبهشت, ۱۳۹۰

این حس روز معلم و ۱۲ اردیبهشت، با آن هوای محشر بهاری همراهش و نوید روزهای پایان مدرسه بعد از سال ها هنوز هم انسان را رها نمی کند. این روزها مطالب گوناگونی درباره روز معلم در سایتهای مختلف مخصوصا در فیس بوک می بینم. دلم پر می کشد به سال های سال قبل.

از اولین روز مدرسه با خانم رحمتی که الفبا را یادم داد. روزهایی که با حسن خطیب و سعید عباسیان در ردیف اول نیمکت چوبی کلاس اول دبستان خواجه نصیر، دلتنگ شدیم، گریه کردیم، خندیدیم، یاد گرفتیم و بزرگ شدیم.

از کلاس دوم با خانم قاضی و کلاس دوم بغلیمان آقای سزاوار که بعد ها بیشتر دیدمشان و حسرت دیدار دوباره معلم کلاس دوم خودم همچنان بر دل ماند.

کلاس سوم و آقای میراسکندری که هنوز هم وقتی ضرب و تقسیم می کنم یاد او را زنده می کنم که الفبای ریاضی و بیزینس را یادم داد. خوشبختانه هنوز هم سرزنده و سرحال هر از گاهی فرصت دیدارش را دارم. او تنها معلم دوران دبستان است که باز هم می توانم ملاقاتش کنم. کتاب فروشی و لوازم تحریر عدالت، ایستگاه سراب، آقای میراسکندری بازنشسته شده اما همچنان به عشقش می رسد. کتاب و قلم و خودکار می فروشد. شغلی که عاشقش هستم.

کلاس چهارم آقای شهیدی با آن هیبت دانش آموز کش و قلب مهربانش و کلاس پنجم آقای علی شاهی که همیشه به سر کم مویش با خنده نگاه می کردم و خودم این روزها دارم کم کم شبیه او می شوم.

یادش به خیر مدرسه راهنمایی محمدباقر صدر و آقای شریفی و شیروانی و محمودی و چراننده و …  آن همه بچه های خوب که از آن روزها برایم به یادگار مانده اند.

و دبیرستان مدرس و آقای عظیمی که هم مدیرمان بود و هم جبر و هندسه یادمان داد و آقای سلیمانی و موسایی و اسکندری و میبدی و … یادشان به خیر.

از آقای زحمت کش ناظم پرهیبتمان که هنوز هم دوستش دارم و خوشحالم که باز هم می بینمشان. از دوست و معلم گرامیم آقای باغبان که چهار سال درس شیمی داد و درس زندگی. چیز زیادی از فرمول ها و عناصر شیمیایی و جدول مندلیوف و شیمی آلی و … در یادم نمانده است اما حرفهایی که این دوست و معلم همشهری در مسیر برگشت از مدرسه با من و بچه ها می زد هرگز فراموشم نشده است.

از پدر عزیزم که بهترین معلمم بود و چند وقت پیش یکی از فامیلهای دبیرستانی می گفت هنوز هم تابلوی قدردانی او از معلمان من بر دیوار دفتر دبیرستان مدرس باقیست. خدا رحمتش کند.

این مطلب مخصوص معلم هاست و حیف است یادی نکنم از معلم های سال های جدید که بسیار برایم محترم و عزیز هستند و از صمیم قلب این روز را به ایشان تبریک می گویم. از مونا خواهر عزیزم و جواد پورحسینی و مهدی خوشباف تا محمد عابد خراسانی و باقر برزگر قاسم رفیعا و احمد جاه طلب و تقی نیکوکار و محسن کریمی عزیزم و خیلی های دیگر که به جمع معلمان و استادان دانشگاه پیوسته اند و من اطلاعی ندارم. روزتان مبارک.

۱۴ به در

یکشنبه, ۱۴ فروردین, ۱۳۹۰

در ایران روز ۱۳ فروردین یکی از متناقض ترین روزهاست. از یک طرف لذت گردش و دور هم بودن و اسباب و اثاثیه بر روی دوش و خنده و شادی با دوستان و فامیل و از دیگر سو غصه پایان یک تعطیلات طولانی و بازگشت دوباره به سر کار یا مدرسه و دانشگاه! از یک سو شوخی و جدی با سبزه گره زدن دم بخت ها و آرزومندها و از طرفی حس غریب و دلگیر عصر سیزده فروردین!

اما اینجا در غربت آن تناقض وجود ندارد، چون سیزده به در ادامه یکی از روزهای عادی هفته است و زندگی و کار به صورت معمول قبل و بعد از آن جریان دارد، اگرچه آن بخش جالب و هیجان انگیز و نوستالژیک اولیه اش همچنان پابرجاست که خیلی بهتر از داخل ایران هم پابرجاست.

بنا به یک رسم دیرین میان همه غربت نشینان ایرانی در همه جای دنیا، مراسم سنتی روز سیزده به در، در نزدیکترین یکشنبه به آن روز برگزار می شود. برخلاف ایران که دیروز شنبه مراسم سیزده فروردین جشن گرفته شد، ما در ملبورن امروز چهارده فروردین یک روز به یاد ماندنی دیگر را پشت سر گذاشتیم.

مراسم تقریبا با همان نظم و سیاق چهارشنبه سوری، به همت کانون ایرانیان ویکتوریا و در همان محل Ruffley Park برگزار شد. باز هم جمع خوب ایرانی ها، شادی و رقص و پایکوبی، دور هم بودن و گشت و گذار در طبیعت.

در این جمع های دوستانه، تازه وارد ها دوستان جدید می یابند و قدیمی ترها، به جدیدترها کمک می کنند تا در محیط تازه خوش تر بگذرانند و بهتر با زندگی جدید تطبیق یابند.

امروز چیزهای بیشتری یاد گرفتیم، دوستان بیشتری پیدا کردیم، اطلاعات جالب تری کسب کردیم و از همه مهم تر روز خوب و خوشی را پشت سر گذاشتیم.

باز هم چند عکس شخصی تر در فیس بوک و چند عکس عمومی تر اینجا در وبلاگ “بدون مرز”

 

پرونده ۱۳۸۹

یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۳۸۹

آخرین روزهای سال ۱۳۸۹ واپسین ساعت های دهه ۸۰ شمسی را پشت سر می گذاریم.

این مطلب را به بررسی آن چه در این یک سال تجربه کرده ام اختصاص داده ام.

دوستان قدیمی :

سال ۸۹ برای من سال تحکیم دوستی های قدیمی و پالایش و بهبود روابط دوستانه محسوب می شود. بعد از یک دوره دوری چند ساله از زادگاهم مشهد، فرصتی دست داد تا بیشتر در کنار دوستان قدیمی باشم. در تهران نیز سال گذشته برایم سالی آرام تر و کم حاشیه تر گذشت. از دوستان صمیمی و قدیمی ام خانواده خوب خبوشانی (محسن و رضای عزیز و خانواده های مهربانشان) که در مدت حضورمان در مشهد بهترین و شادترین خاطرات را برای من و خانواده ام ساختند، تشکر ویژه می کنم.

از همایون دارابی که پرانرژی ترین همراه این وبلاگ در سال گذشته بود سپاس ویژه دارم و از آقایان و خانم ها نسیم صبحگاهی، کیوانی، باغانی، بابازاده، منجیلی، اهوازی، همایونی، سخی فر، یوسفی، سیفی راد، متحدین و … ممنون هستم که همراهم بودند و روحیه دادند.

سفر دوم کانادا:

دومین سفر من به کانادا سرشار از تجربه های جدید بود. باز هم برادر خوبم و همسر خوبش حبیب و سارای عزیز همراه و کمکمان بودند تا به من و خانواده ام در ونکوور خوش بگذرد. چیزهای زیادی یاد گرفتیم و برای مهاجرت به استرالیا آماده شدیم. از خانواده محترم نجفی، رضا  و مریلین و آرش و تیما بی نهایت سپاس گزارم. از دکتر محمود گنابادی و پسر گلش کوروش که راهنمایی های خوبی درباره بازارهای مالی غرب و بیزنس و کار و زندگی در خارج از ایران در اختیارم گذاشتند ممنون و سپاس گزارم. فرصت دوستی و کسب تجربه های بیشتر از این پدر و پسر باهوش و تحصیل کرده  و از همه مهم تر همشهری و خوش اخلاق را هیچ وقت از دست نخواهم داد.

مهاجرت به استرالیا:

بعد از یک برنامه ریزی حدودا ۳ ساله سال ۸۹ وارد ملبورن استرالیا شدیم. سال ۸۹ از این نظر نقطه عطفی در زندگی من محسوب می شود. بابت این رویداد مهم بسیار خوشحالم و از خداوند سپاسگزار.

دوستان جدید بسیاری امسال به جمع دوستان قدیمی من افزوده شدند که هریک به تنهایی برای تغییر مسیر یک زندگی کافی هستند. بابت یافتن همه آنها تا ابد خوشحال خواهم بود و از همه آنها چون هدیه ای ارزشمند مراقبت خواهم کرد.

از دوستان قدیمی دکتر امید خجسته و همسر مهربانش پارمیس و کوچولوی نازشان کیارش و همکار قدیمی آرش زمردی که اینجا دوباره پیدایشان کردم و دوستان جدید آقای افکاری عزیز، دکتر امین آزاد و بهنوش و آریا، ریاز و پریسا و رادمان، داریوش و مژگان و شیرین و مسیح و مادر و خاله های گرامیشان، فرزانه و امید، سوسن و هرمز و رایان، عباس گوهرپی و همسرشان، دکتر هوشنگ تقدیر و خیلی عزیزان دیگر که امسال در ملبورن با آنها آشنا شدم و به همه این عزیزان افتخار می کنم.

اما سپاس و تشکر ویژه من و خانواده ام در ملبورن برای خانواده عزیز اشراقی است، سعید و رزا و فرهاد و نیلوفر که از روز نخست ورودمان به این شهر، با وجودی که  قبلا همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم و تنها بر اساس چند صحبت تلفنی و معرفی یک دوست مشترک، همچون یک برادر و خواهر واقعی کمک هایی به ما کردند که هرگز انتظارش را نداشتیم. حمایتها، کمک ها، راهنمایی ها و همراهی های این خانواده مهربان، صادق و خوش اخلاق را هرگز فراموش نخواهیم کرد و برای همیشه سپاس گزار اعتماد، مهربانی و انسانیت آنها خواهیم بود. بی شک آنها همچنان بهترین دوستان ما در اینجا هستند و نقش برادر و خواهر بزرگ تر ما را در این کشور دارند.

روزهای خوبی امسال در ملبورن پشت سر گذاشتیم، خاطرات خوبی برایمان ساخته شد و بسیار امیدوارم هستم به روزهای بهتری که در سالهای آینده اینجا خواهیم ساخت در کنار این همه دوستان خوبی که در این شهر یافته ام.

دوستان اجتماعی:

دور شدن موقتی و نسبی از هیاهوی کار و فعالیت اقتصادی و ورود به دنیای آزاد و بدون سانسور، فرصت خوبی شد برای همراهی بیشتر در شبکه های مجازی اجتماعی، وبلاگ بدون مرز و صفحات فیس بوک امسال دوست صمیمی و همراه خوبی برایم شدند، فیس بوک خانه ای شد برایم تا دوستان قدیمی بسیاری را بیابم و از مصاحبت با آنها تجربه ها بیاموزم، شادی های فراوانی داشته باشم و با هیجان و غم و اندوه های بسیاری احساس مشترک بیابم. بیش از ۱۰۰ دوست خوب و صمیمی در فیس بوک احساس نزدیکی و در کنار هم بودن را برایم به همراه داشته است. به ویژه در فیس بوک ممنونم از مونای عزیز (خواهر خانم گلم که خیلی برایم عزیز است)، آقایان گل کار طرقبه و دیگر جوان های با محبت همشهری که خیلی از آنها را متاسفانه هنوز از نزدیک ندیده ام، دکتر عطاری، هومن آزاد، بهروز فروتن و … و خانم ها افشین فرد، جمشیدی، مینا جعفری (وکیل خوبم که تا لحظه ورود به استرالیا همراهم بود)، خواهران اسماعیل زاده و اصغری و … دیگران که خوشبختانه تعداشان کم نیست.

اقتصاد و سرمایه گذاری:

خوش بختانه سال ۸۹ از نظر اقتصادی هم سال خوب و رضایت بخشی برای من بود. بورس اوراق بهادار در سال گذشته علی رغم همه پیش بینی ها و نوسانات سیاسی و اقتصادی گریبانگیر کشورمان، یکی از بهترین و پرسودترین سالهای عمرش را پشت سر گذاشت، خوشبختانه در این شرایط خوب، مجموعه بورس۲۴ هم در غیاب من با مدیریت خوب آقای باغانی و همراهی آقای بابازاده در کارگزاری فارابی، روزهای خوبی پشت سر گذاشت و همین موضوع من را نیز به عنوان یکی از پایه گذاران این شرکت خوشحال می کند. امیدوارم این مسیر رو به رشد طی سال های آینده نیز همچنان ادامه یابد.

اینجا ضمنا فرصتی است تا تشکر ویژه داشته باشم از مدیریت و همکاران شرکت سمگا که سال ۸۹ یکی از همکاران خوب من در یکی از فعالیتهای اقتصادی بودند و از همکاری با آنها بسیار آموختم. از آقایان مهندس قیاسی، دهقانی، عقیلی و به ویژه علومی بسیار ممنون هستم.

تلخی ها :

سال ۸۹ متاسفانه تعداد زیادی از هنرمندان ایران به رحمت حق پیوستند که شاید در تاریخ کشورمان رکوردی محسوب شود. ضمن ادای احترام و طلب رحمت و آرامش روح برای همه این عزیزان برای من حاثه تلخ از دست دادن دایی عزیزم حاج حسین خطیب که هم بهترین دوستم بود و هم مشوق و راهنمای همه خانواده در روز های سخت و جانشینی برای پدر از دست رفته مان، تلخ ترین اتفاق سال بود. برای ایشان طلب آمرزش و رحمت الهی دارم. کاش هنوز در کنارمان بود و دل گرم بودیم به همراهی و بودنش. کاش…

و اصلی ترین ها :

و در پایان این دهه پر فراز و فرود و این سال پر حادثه، دست همه بزرگ تر های خانواده مخصوصا مادرم را می بوسم و از دیگر اعضای خانواده و دوستان سپاس گزارم که در همه این روزهای سفر و مهاجرت جویای احوالمان بودند، با سیل بریزبین نگران شدند و با مطالب این وبلاگ پیام های امیدوارکننده و روحیه بخش فرستاند.

این نوشته طولانی، بهانه ای بود تا یادی بکنم از دوستانی معدودی که اینجا از آنها نام بردم و قدردانی کنم از تعداد بیشتری دوست و آشنا و رفیق که نامی از آنها نتوانستم ببرم در این مطلب.

از صمیم قلب آرزوی سالی سبزتر و پربارتر از سالهای گذشته دارم برای همه آنها که نام بردم و نبردم. سال نو مبارک

بیژن مرتضوی در ملبورن

شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۳۸۹

امشب طبق برنامه قبلی، کنسرت بیژن مرتضوی نوازنده، خواننده و هنرمند چیره دست ایرانی در ملبورن برگزار شد.

باز هم حضور پرشور ایرانی ها، نظم و ترتیب و یک محیط شاد و عالی خانوادگی، باعث افتخار همه ایرانی ها، استقبال و تشکر گرم بیژن و خلق یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز برای همه ایرانی ها شد.

صدای بیژن مزتضوی گرم و دلنشین است اما شاید بیشتر از صدای خوبش، قدرت و هنر نوازندگی ویولون او چشم گیر و گوش نواز باشد. قدرت و مهارت بیژن در خلق زیباترین موسیقی ها از ویولون سفید و کوچکش، آدمی را مجذوب و مسحور خود می کند. شب بسیار خوب و زیبایی بود. بیش از ۴ ساعت رقص و پایکوبی و هم خوانی با بیژن و لذت از نوازندگی زیبای این هنرمند خستگی یک سال را از تن آدم بیرون می کند. شرح بیشتر از این گونه مراسم ها، خیلی به دل نمی نشیند و بخش عمده هیجان و لذت مراسم در همان لحظات بودن و شنیدن به انسان منتقل می شود و گفتنی نیست. شاید هیچ چیز به اندازه حضور در لحظه و دیدار نزدیک این گونه هنرمندان شایسته هنردوستان نباشد.

حفظ اصالت ایرانی بیژن، افتادگی و تواضع و روی خوش او در برخورد با همه ایرانی های مشتاق، اولین دیدار ما را با او فراموش نشدنی ساخت.

چند عکس از این کنسرت را در صفحه فیس بوک خودم قرار داده ام ببینید و برای آنها که احتمالا به فیس بوک دسترسی ندارند، چند عکس دیگر هم اینجا تقدیم می کنم.

روزها و شب های خوب و خوش در ملبورن زیاد داشته ایم، اما در هیچ یک از لحظات خوب و شادی که سپری کردیم، از یاد دوستان و عزیزانم در ایران غافل نبودم. جای همه آنها امشب هم خیلی خالی بود.

چهارشنبه سوری در ملبورن

چهارشنبه, ۲۵ اسفند, ۱۳۸۹

آخرین سه شنبه سال ۱۳۸۹ دیشب در Ruffey Lake Park ملبورن یکی از پرهیجان ترین شبهای امسالمان شد.

تعریف چهارشنبه سوری ملبورن را زیاد شنیده بودم اما دیشب، واقعا شبی پرخاطره و به یادماندنی شد برای من و خانواده ام. دیدن این همه ایرانی در کنار هم، حس غربت و تنهایی را از انسان دور می کند. دیشب خیلی دلگرم شدم به حضور این همه ایرانی خونگرم و با فرهنگ و شاد

و خوشحال تر شدم از بودن و زندگی کردن در میان این جمع گرم و صمیمی. به خودم بالیدم که در مدت کوتاه ۳ ماه ای که در ملبورن زندگی می کنم دوستان زیادی در میان ایرانیان پیدا کرده ام و البته به همه این دوستان نیز افتخار می کنم.

مراسم چهارشنبه سوری ملبورن به همت کانون ایرانیان ویکتوریا از ساعت ۶ عصر شروع شد و تا بعد از ساعت ۱۰ شب ادامه یافت. نظم و انضباط مراسم شاید مهمترین چیزی بود که برای ما که برای اولین سال این مراسم را در استرالیا تجربه می کردیم چشمگیر بود. محوطه نسبتا بزرگی از فضای سبز پارک، به خوبی برای برگزاری جشن چهارشنبه سوری آماده شده بود. فضای بازی بچه ها مثل همیشه مهیا و پر طرفدار بود، بساط آتشی به صورت کاملا ایمن آماده شده بود و چند گروه هم با فروش محصولاتشان در کنار این جمع به رونق جشن افزودند.

و از همه مهتر گروه شاد موسیقی و رقص و طرب که پرطرفدارترین بخش این جشن بزرگ بود.

نظم و ترتیب و صف بستن مردم برای پریدن از آتش، گروه کمک های اولیه حاضر در محل آتش، بساط فروش شیربلال و بستنی و نان داغ کباب داغ و آجیل شب عید و شیرینی و شکلات و تخم مرغ رنگی و هفت سین و در کنار آن چند ساعت مداوم رقص و شادی و تخلیه انرژی، اجزای چهارشنبه سوری به یادماندنی دیشب ما شدند. یک فضای گرم و شاد خانوادگی به دور از هرگونه بی نطمی و ناامنی. دیشب فراوان یاد همه دوستان خانوادگیمان در ایران کردیم. جایشان واقعا خالی بود. مژگان و پریسا و رزا زحمت کشیدند و چند عکس از مراسم دیشب در فیس بوک قرار داده اند که دعوت می کنم ببینید و بنابراین من این جا به عکسهای عمومی تر بسنده می کنم.

شرح حال ما!

دوشنبه, ۲۳ اسفند, ۱۳۸۹

اعتراف می کنم که در ۲۰ سال گذشته شخصا شاهد لاغر شدن همه ساله تلویزیون منزل و متاسفانه چاق شدن خودم بوده ام.

مدرسه زبان فارسی ملبورن

شنبه, ۲۱ اسفند, ۱۳۸۹

بخش زیادی از کودکان، نوجوانان و حتی جوانان ایرانی که در ملبورن زندگی می کنند، همین جا متولد شده اند. خیلی از آنها هرگز ایران را ندیده اند و آنها که به ایران سفر کرده اند جز خاطراتی مبهم و دور چیز زیادی به یاد ندارند.

این بچه ها متاسفانه عمدتا با زبان فارسی بیگانه اند و به دلیل حضور در مدرسه و ارتباط و دوستی با انگلیسی زبان ها، به مرور زبان مادری خود را فراموش می کنند. من فراوان پدر و مادرهای ایرانی را دیده ام که از توضیح یک موضوع ساده به فرزندشان باز مانده اند و مجبورند به زبان انگلیسی با فرزندشان صحبت کنند. خیلی از جوانان ایرانی در ملبورن می توانند فارسی صحبت کنند اما متاسفانه قادر به خواندن و نوشتن به زبان فارسی نیستند و این مشکل اغلب خانواده های مهاجر است.

آنهایی هم که مثل ما بچه های بزرگتری دارند و با سواد فارسی به اینجا مهاجرت کرده اند، شاید در آغاز خیلی مشکل نداشته باشند اما به زودی دور شدن سریع بچه ها از زبان مادری و عادت آنها به صحبت به زبان انگلیسی را تجربه خواهند کرد.

برای حل این مشکل، گروهی از ایرانیان مقیم ملبورن از حدود ۳۰ سال قبل مدرسه فارسی زبانی تاسیس کرده اند که البته یک روز در هفته (روزهای شنبه که مدرسه های عادی تعطیل هستند) حدود ۳٫۵ ساعت کلاس های آموزش زبان فارسی برای بچه ها و البته نوجوانان و شاید جوانان برگزار می کنند.

سایت مدرسه زبان فارسی ملبورن

کلاس ها روزهای شنبه از ساعت ۲ تا ۵٫۵ در East Doncaster High School برگزار می شود و خوشبختانه استقبال بسیار خوبی هم از کلاسها به عمل می آید. امسال برای نخستین سال پرهام و پدرام را اینجا ثبت نام کردیم تا از زبان فارسی بیگانه نشوند.

این مدرسه توسط یک شورای ۵ نفره از والدین بچه ها که طی انتخابات درونی همه ساله برگزار می گردد، اداره می شود و مدیریت مدرسه با اقای افکاری است که خود از دبیران باتجربه و قدیمی است که سالهاست در دبیرستانهای ملبورن تدریس می کند . البته سیستم آموزشی مدرسه وابسته به سیستم آموزشی ایالت ویکتوریاست و مدرسه موظف است استانداردهای تعیین شده دولت ویکتوریا را رعایت کند. کتابهای تدریس شده چاپ یکی از مدارس فارسی زبان در کشور انگلستان است که تقریبا نمونه پاکسازی شده کتابهای مدارس داخل ایران (بخوانیم فارسی) از مطالب مذهبی و سیاسی است و بیشتر بر جنبه های ملی و اجتماعی تاکید دارد.

شاید یکی از مهم ترین مزیت های این مدرسه فارسی، جایگاهی است که برای پیدا مردن دوستان جدید، آشنایی با دیگران و تبادل تجربه میان مهاجران ایرانی در فضای مدرسه ایجاد می شود. کسانی که تازه وارد استرالیا شده اند، به ایرانیان با تجربه و ریزه کاری های زندگی در این کشور بیشتر نیازمندند و این نیازها توسط هم وطنان در روزهای شنبه هر هفته با آغوش باز در اختیار گذاشته می شود. شخصا تجربه یافتن دکتر امید خجسته دوست قدیمی ام در این مدرسه را هیچ وقت از یاد نمی برم ( مطلب مرتبط اینجاست).

قطعا همه خانواده های ایرانی که فرصت دور هم جمع شدن در هر شنبه را می یابند مدیون زحمت ها و تلاش و ایثار مدیریت مدرسه آقای افکاری هستند و نقشی که این مرد با تجربه و معلم قدیمی در زنده نگهداشتن این جمع داشته و دارد.

همان طور که چند روز پیش اینجا گفتم هفته آینده جشن سال نو توسط این مدرسه برگزار می شود که یکی از پررونق ترین جشنهای نوروزی ملبورن محسوب می شود و از حدود یک ماه پیش کلیه بلیط های آن رزرو و خریداری شده است. امروز گروهی از داشن آموزان دختر مدرسه در حال تمرین رقص برای جشن نوروز بودند که فرصت گرفتن چند عکس زیبا هم برای من فراهم شد.


| ترجمه به فارسی |