چرا اینجا نیستم؟

۲۷ مرداد , ۱۳۹۲

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.

اگر به این بیت شعر زیبای فارسی اعتقاد داشته باشیم، من به علامت تسلیم دست بالا میکنم که من رهرو خوب وبلاگ نویسی نیستم. در چند ماه اخیر چنان حجم کارهای بیزینسی در اطرافم به یکباره سرازیر شد که حتی فرصت یک روز گذراندن تعطیلات را هم نداشته ام.

در حال حاضر سخت درگیر رتق و فتق امور شرکت صرافی و امور مربوط به بیزینس سرمایه گذاری خودم در استرالیا هستم و از این جهت که نتوانستم و نمی توانم مثل گذشته در کنار همراهان عزیز بدون مرز باشم عذرخواهی می کنم.

البته به دلیل سرعت عمل و وقت کمتری که حضور در فیس بوک نسبت به اپدیت کردن وبلاگ می گیرد در شبکه اجتماعی فیس بوک حضور دارم و بخش عمده حرف های روزانه و خاطرات روزانه را در آنجا با دوستانم مشترک می شوم.

در حال حاضر احتمالا تا مدتی که کمی کارهای شخصی سامان بگیرد و به ساحل آرامش ذهنی برسم متاسفانه از اینجا همچنان دور خواهم بود. اما در اولین فرصت برمی گردم.

زندگی ادامه دارد!

۷ دی , ۱۳۹۱

در یک ماه گذشته دور تند زندگی همچنان با سرعت بالایی برای من در حال چرخش بوده است.

بلافاصله بعد از بازگشت از کانادا و یک استراحت نسبتا کوناه ۱۰ روزه راهی ایران شدم و یک سفر فشرده یک هفته ای به وطن را تجربه کردم.

هنوز خوابم به درستی تنظیم نشده بود که یک سفر طولانی دیگر خوب را کاملا از من گرفت و البته این سفر کوتاه چنان پرکار و فشرده بود که واقعا فرصت خواب چندانی هم دست نداد.

سفر ایران یک تجربه از نوع جدید هم  به شمار می رفت. در یک سال گذشته تقریبا ارزش ریال ایران به یک سوم کاهش یافته و در این بین دارندگان ارزهای خارجی قدرت خرید بیشتری در بازار ایران پیدا کرده اند. متاسفانه شاه بیت حرف و سخن همه هم وطنان در ایران ناله از گرانی و تورم و افزایش مداوم قیمت ها بود اما با یک نگاه خودخواهانه واقعا سطح قیمت ها در ایران برای یک مسافر خارجی بسیار ارزان و اقتصادی به نظر می رسد. ارزش بالای دلار استرالیا در بازار ایران باعث می شود تا انسان احساس کند واقعا با درامدهای دلاری زندگی در ایران خیلی پر جذبه خواهد بود البته اگر از نقش سایر عوامل اجتماعی و فرهنگی و غیرمادی در زندگی و خوشبختی بتوان فاکتور گرفت.

خوشبختانه ۲۱ دسامبر هم به خیر و خوشی گذشت و زندگی بدون هیچ توقفی بر همان مداری که میلیون ها سال می چرخیده همچنان در حال گردش است و ما انسان های معاصر همچون نقطه کوچک ناچیزی در طول تاریخ و جغرافیای هستی همچنان امانتدار آیندگان در حال طی مسیر هستیم. امسال شب ۲۱ دسامبر هم زمان با شب یلدا با حضور دوستان خیلی خوبم در آریا گروپ  در رستوران سنت پترزبورگ ملبورن شبی شاد و به یادماندنی را در کنار خانواده نسبتا بزرگ همکاران مانیمکس گذراندیم. بلندترین شب سال در وطنمان رادر کوتاه ترین شب سال در ملبورن جشن گرفتیم و شبی در کنار هم خوش گذراندیم و از اینکه دنیا برای ما همچنان ادامه دارد خوشحال و شادمان پایکوبی کردیم.

در این جشن فرصتی شد تا با یکی از همراهان قدیمی وبلاگ بدون مرزنیز آشنا شوم. خانم ناهید و همسر مهربان و پسر عزیزشان که به من ابراز لطف کردند و باعث افتخار من شدند از این که این مطالب خوانندگان و علاقمندانی هم داشته است. از همه دوستان همراه بدون مرز سپاس گزارم.

حرف های نوشتنی بسیاری همچنان در حافظه خواهم  داشت و امیدوارم تعطیلات ژانویه و سال نو میلادی فرصتی دست دهد تا بیشتر همراه دوستان خوبم در وبلاگ بدون مرز باشم.

ایام کریسمس و سال نو میلادی بر همه دوستانم در خارج از ایران مبارک. امیدوارم سال خوب و پر برکتی درانتظار همگان باشد.

بیت العباس ملبورن

۵ آذر , ۱۳۹۱

روز تاسوعا دوست مشهدی عزیزم آقای مهدیزاده  از شهر آدلاید تماس گرفت و دلتنگی می کرد که از صبح چشم به راه است که کسی ظرف نذری دم در خانه تحویل بدهد یا پیامکی دریافت کند که کجا شله توزیع می کنند و کلی با خاطرات عزاداری های ایران گفتگو داشتیم.

اما دیشب در شب عاشورای حسینی به دعوت چندباره دوست و همکار خوبم مسعود حقیقی که از قدیمی ترین کسبه ایرانی مقیم ملبورن محسوب می شود همراه پرهام و پدرام در مراسم شب عاشورا در بیت العباس ملبورن شرکت کردیم.

در نگاه اول و با برداشتی که از جامعه ایرانیان مقیم استرالیا داشتم تصور این که چنین مراسم و محافلی با این حجم در ملبورن برگزار شود کمی دور از ذهن می رسید. در یکی از مناطق نسبتا جدید ملبورن که عمدتا اقامتگاه مهاجران پناهنده ایرانی محسوب می شود در یک منزل نسبتا بزرگ، چند نفر از مهاجران قدیمی ایرانی بانی هیئت عزارداری شده اند با نام بیت العباس.

یک جمع نسبتا ساده و صمیمی و با عزاداری های معمول برخاسته از ایران و مخصوصا با فرهنگ نزدیک به جنوب شهر تهران، با حضور تعدادی از معتمدین و قدیمی های مقیم ملبورن و تعداد زیادی جوانان کمتر از ۳۵ سال شیعه ایرانی و افغانی و عراقی که عمدتا مجرد و از طریق کشتی به صورت قاچاق در استرالیا پناهنده شده اند. جوانانی پراحساس و پر شور که گرد تنهایی و غربت بر چهره همه آنها دیده می شود و همگی برای عزاداری امام حسین سنگ تمام گذاشتند.

در این فضای نسبتا صمیمی برای آنها که دلبسته عزاداری امام حسین هستند و یا نوستالژی ایام تاسوعا و عاشورا در ایران با آن مراسم باشکوه و پرحاشیه اش در این غربت رهایشان نمی کند، فضای خوب و مغتنمی است. یک روضه خوان آماتور و غیر حرفه ای و یک نوحه خوان جوان و پراحساس با حضور جمع پرشوری از جوانان تنها و پرقصه می تواند یک عزاداری نسبتا دلچسب برای حاضران دور از وطن را فراهم کند.

نکته جالب فضایی است که جامعه چندفرهنگی استرالیا برای اقوام و ملیت های مختلف و با فرهنگ ها و رسوم مختلف فراهم می کند تا هر گروه آزادانه با آرامش و آسایش پیرو عقیده و مسلک خودش باشد. طیف متفاوتی از فرهنگ ها و علاقه ها در یک شب تعطیلی در شهر بزرگ ملبورن خودنمایی می کند. در مسیر طولانی که از خانه تا محل عزاداری پیمودیم، از جوانانی که درب یک سینما برای دیدن آخرین نسخه سینمایی بتمن صف کشیده بودند تا دختران تقریبا کم لباسی که در هوای گرم بهاری استرالیا، در بیرون یک کافی شاپ مشغول خنده و شادی و قهقهه بودند و تا جوانانی که پشت درب یک نایت کلاب منتظر ورود به محفل رقص و پایکوبی موردعلاقه شان بودند و تا جوانان شیعه ایرانی که سیاه پوش و حزن انگیز عزادار امام حسین بودند. هرکس در راه و مسلک خود آزادانه و بدون هیچ مزاحمی از یک شب تعطیلی به روش خودش استفاده می کند.

تجربه جالبی بود. برای بچه ها هم به نوعی آشنایی دوباره ای بود با فرهنگ دینی ایران اگرچه خیلی مورد توجهشان قرار نگرفت و برای خودم  دیدار با نوع دیگری از ایرانی های مهاجر از نوعی که تابحال کمتر دیده بودم. عزارداری دیشب تا ساعت ۱۲ شب ادامه داشت و با پذیرایی شام نسبتا مفصلی به پایان رسید. اگرچه این چلو گوشت مفصل هرگز جای شله مخصوص مشهد و طرقبه را پر نکرد.

ابی و شادمهر در کانادا

۲۵ آبان , ۱۳۹۱

چندماه قبل برای اولین بار موفق به دیدار ابی عزیز از نزدیک در کسنرت باشکوه ملبورن استرالیا شدم و حال دوباره در سفر کانادا خوشبختانه باز هم توانستم در کنسرت ابی و شادمهر در تور رویای ما در ونکوور کانادا شرکت کنم.

در یک شب سرد پاییزی در Down Town زیبای ونکوور، هزاران ایرانی میزبان ابی و شادمهر بودند. شادمهر با همه هنری که دارد و با همه زحمتی که دیشب کشید کاملا زیر سایه حضور ابی کم رنگ جلوه کرد اما ابی همچون همیشه با صدای زیبا و انرژی مثبتی که در صحنه دارد و با آغوش گشاده و گرمی که به هموطنانش دارد ستاره اصلی صحنه بود.

سفر ۳ هفته ای من با شرکت در کنسرت ابی و شادمهر در اخرین شب به پایان رسید و کوله باری از تجربه های جدید، برنامه های جدید و دوستان نو به داشته های قبلی اضافه شد.

از این که فرصت کمتری برای نوشتن دارم خیلی خوشحال نیستم . بسیار مایلم تا از تجربه ای که از سفر اخیر کانادا خصوصا سفر به شهر تورونتو به دست آوردم بیشتر بنویسم که به فرصت های بعدی موکول می کنم.

در پایان این سفر از این که در استرالیا زندگی می کنم خیلی خوشحالم و از انتخابم رضایت بیشتری دارم و در کنار آن از ویزای نامحدود چندبار ورودی که برای سفر به کانادا دارم نیز خوشحالم. از دوستان و فامیل خوبی که در کانادا دارم به خودم می بالم و از گسترش شبکه دوستان و آشنایان در سراسر دنیا استقبال می کنم. از برادر خوبم حبیب و خانواده خوب و مهربانش که در همه سفرهای من به کانادا بهترین میزبان و راهنمای من بودند باز هم صمیمانه سپاس گزارم و امیدوارم زمانی فرصت جبران خوبی های همه دوستان کانادانشین در استرالیا فراهم شود.

 

استرالیا یا کانادا – پول و درآمد و هزینه

۱۸ آبان , ۱۳۹۱

چند ماه قبل دو مطلب درباره مقایسه استرالیا و کانادا نوشته بودم که به دلیل فرصت اندک امکان ادامه آن فراهم نشد. (مطلب های قبلی را اینجا و اینجا ببینید)

حال که مدتی در کانادا اقامت دارم فرصت مناسبی به نظر می رسد تا در ادامه آن مطالب نکات جدیدی را اضافه کنم.

یکشنبه گذشته گشت و گذاری در یکی از فروشگاههای زنجیره ای نسبتا بزرگ کانادا Super Store که تقریبا به قیمت مناسب تر مشهور است داشتم. این گشت و گذار کوتاه و نگاهی که به بازار و بیزینس ها و وضعیت خرید مردم در کانادا داشتم، چند تفاوت جالب را نشان می دهد که خلاصه وار اینجا می نویسم:

* قیمت میوه و سبزیجات در استرالیا نسبتا ارزان تر و شاید در حدود تا ۵۰ درصد تفاوت نرخ در برخی میوه ها وجود دارد.

* قیمت گوشت در استرالیا حدود ۳۰ تا ۵۰ درصد ارزان تر از کاناداست.

* قیمت ماست و شیر و لبنیات تقریبا یکسان است.

* انواع پوشاک و کیف و کفش در کانادا ارزان تر از استرالیاست.

* لوازم خانگی و اسباب و اثاثیه زندگی در کانادا ارزان تر از استرالیاست.

* قیمت املاک و مسکن در ونکوور و ملبورن تقریبا برابر است. متوسط قیمت یک خانه در منطقه نسبتا خوب این دو شهر با متراژ حدود ۷۰۰ متر زمین و ۲۵۰ متر زیربنا حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار دلار

* قیمت اجاره خانه در ونکوور و ملبورن تقریبا در یک سطح قرار دارد. برای یک خانه با مشخصات بالا حدودا ماهی ۲۰۰۰ دلار اجاره

* نرخ بنزین و حمل و نقل عمومی تقریبا یکسان است.

* قیمت انواع اتومبیل در کانادا حدود ۲۰% ارزان تر است.

* حداقل حقوق در کانادا حدودا ساعتی ۱۱ دلار و در استرالیا حدود ۱۷ دلار است.

* درصد مالیات بر درامد در کانادا بالاتر از استرالیاست.

* متوسط درامد ماهیانه بر اساس مشاهدات من برای یک نیروی کارمند در سطح تخصص و تحصیلات لیسانس در استرالیا حدود ۵ تا ۶ هزار و در کانادا ۳ تا ۴ هزار دلار در ماه است.

* نرخ مالیات بر ارزش افزوده (Gst یا Hst) در استرالیا ۱۰ درصد و در کانادا در ایالتهای مختلف تقریبا حدود ۱۲ تا ۱۳ درصد است. (به جز ایالت آلبرتا در کانادا که به دلیل سرمای شدید هوا و تشویق مردم به زندگی در آن حدود ۵% است)

* و نکته جالب این که قیمت ها در استرالیا همیشه با tax include اعلام می شود و همان مبلغی را می پردازید که بر روی لیبل اجناس می بینید. اما در کانادا مشتری همیشه باید مبلغ مالیات را علاوه بر لیبل قیمت اجناس جداگانه پرداخت کند.

سفرنامه سوم کانادا

۱۵ آبان , ۱۳۹۱

بعد از سفر سال های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ امسال هم فرصتی دست داد تا برای سومین بار دیداری از کانادا داشته باشم.

مسافرت امسال من برخلاف دو سفر گذشته بیشتر سفری کاری و مرتبط با بیزینس و مسائل مالی بوده است. اکنون کانادا را با دید بازتر و با نگاه موشکافانه تری می توانم بررسی کنم. حدود ۲ سال در استرالیا اقامت داشته ام و حالا با تجربه ای که از مهاجرت و زندگی در استرالیا داشته ام، جزئیات دقیق تری از کاناداو تفاوت های آن با استرالیا را می توانم لمس کنم.

سفری از آن سوی کره خاکی به دورترین نقطه غربی زمین گرد. در سال ۲۰۱۰ از طریق ونکوور سفری به هنگ کنگ و از آنجا به استرالیا داشتم و امسال با تجربه ای که از آن پرواز داشتم مسیر مستقیم سیدنی به ونکوور را انتخاب کردم. یک پرواز تقریبا ۱۳ ساعته بر فراز اقیانوس آرام. نکته جالب اینکه سفر من صبح چهارشنبه ساعت ۸:۳۰ صبح از ملبورن شروع شد و صبح چهارشنبه (یعنی همان روز) ساعت ۷:۳۰ وارد ونکوور شدم و برای اولین بار سفری در زمان داشتم . تجربه جالبی است.

امسال علاوه بر ونکوور سفر به تورونتو و شهرهای دیگر کانادا از جمله مونترال، ادمونتون و کلگری را هم در برنامه کاری دارم که اگر فرصت دست دهد حتما تجربه دیدار نزدیک این شهر ها را از دست نخواهم داد.

اختلاف ساعت شبانه روز مهم ترین چالش هر مسافری است که بین قاره ها سفر می کند. ساعت رسمی شرق استرالیا حدود ۱۸ ساعت از غرب کانادا جلوتر است و این یعنی این که همیشه در ملبورن در حال زندگی در روز آینده نسبت به ونکوور هستید. تفاوت ساعت ها بر روی سیستم خواب هم تاثیر دارد و تنظیم ساعت خواب واقعا چند روزی زمان می برد.

امسال در منطقه نورث ونکوور بر فراز یکی از بلندترین برج های منطقه اقامت خواهم داشت و از این جهت چشم انداز زیبای شهر واقعا چشم نواز و هیجان برانگیز است. هوای تمیز و پاییزی شهر به همراه منظره زیبای یک شهر مدرن و تمیز تلفیق شده با درختان رنگارنگ و هزار رنگ پاییز، تصویری به دست می دهد که فراموش شدنی نیست.

در روزهای اینده باز هم از تجربه های این سفر کوتاه خواهم نوشت.

کار برای زندگی یا زندگی برای کار؟

۲۸ شهریور , ۱۳۹۱

در تعجبم از آدم هایی که سلامتی خود را می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد این پول را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را بازیابند.

این جمله یک نصیحت مشفقانه یا سخن روشنفکرانه و … نیست. این جمله دقیقا زندگی چند ماه اخیر من شده است. ناخواسته در مسیری قرار گرفته ام که از تمام جهت با حجم انبوهی از کارها احاطه شده ام. چون “الف” را گفته ام ناچارم تا “ی” را پیگیری کنم. چون به متوسط راضی نیستم برای رسیدن به عالی باید وقت و انرژی بیشتری بگذارم. چون تازه به استرالیا مهاجرت کرده ام بایستی انرژی مضاعفی خرج کنم تا به اهداف موردنظرم برسم و چون خوش شانس بوده ام آن قدر درگیر کار شده ام که حالا دیگر نه تنها فرصت استفاده از زیبایی ها و لذت های زندگی در استرالیا را ندارم که حتی با این شرایط احساس می کنم دارم بخشی از سلامت جسمی خودم را نیز به پای فعالیت اقتصادی از دست می دهم.

دوست دارم با خودم رو راست باشم. این نوشته ها بدین معنی نیست که در حال پارو کردن پول هستم. نه . بدین معناست که آن قدر فشار کار زیادی بر روی دوش خودم احساس می کنم که نگران از دست دادن چیزهای ارزشمند دیگر هستم. تصور کنید که عاشق پرواز و سفر هستید و حالا بعد از چندین روز پرواز مداوم و سفر طولانی دوست دارید تا کمی آرام بگیرید و زمین را زیر پایتان احساس کنید و لذت های دیگر زندگی را نیز لمس کنید.

البته واقعیت این است که از نظر کار و فعالیت اقتصادی و درگیری های کاری همچنان خوشحال، راضی و پر انرژی هستم و از این که در مسیر خوبی قرار گرفته ام احساس پیروزی و شوق دارم اما هم زمان دوست ندارم این پیشرفت ها به قیمت از دست دادن چیزهای ارزشمند دیگری همچون سلامتی جسمی و روحی و یا بودن در کنار خانواده و لذت زندگی واقعی در جایگاه یک پدر یا همسر باشد. بسیار مواظب هستم که تعادل را رعایت کنم اما واقعا بسیاری اوقات کنترل از دست من خارج می شود.

بعد از یک دوره طولانی کار و فعالیت بدون هیچ استراحت و تعطیلی، ماه آینده میلادی سفری خواهم داشت به کانادا و احتمالا آمریکا. اگرچه بخشی از این سفر هم کاری خواهد بود اما برای تجربه چیزهای جدید و خارج شدن مقطعی از پیله کار مداوم در ملبورن هیجان زده هستم.

همه این ها را گفتم در پاسخ به خودم که خیلی دلم برای نوشتن در این وبلاگ کوچک تنگ شده و در پاسخ به دوستان خوبی که هر از چندگاهی نگران من می شوند که کجا هستم و چرا کمتر در وبلاگ می نویسم.

باز هم ملبورن!

۲۷ مرداد , ۱۳۹۱

برای دومین سال پیاپی امسال هم اکونومیست شهر ملبورن استرالیا را به عنوان بهترین شهر دنیا برای زندگی انتخاب کرده است. سال گذشته نیز در این باره مطلب کوتاهی نوشته بودم که امسال کپی آن را در چند وب سایت ایرانی استرالیایی دیدم که در نوع خود جالب است.

تا سال ۲۰۱۰ ونکوور چندین سال مقام نخست بهرتین شهر دنیا برای سکونت را در اختیار داشت اما طی سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ ملبورن مقام اول را تصاحب کرده است.

این اتفاق برای من که دقیقا همین دو سال را به همراه خانواده ام در شهر ملبورن زندگی کرده ام احساسی از خوشحالی و افتخار همزمان به دست می دهد و از این که در این شهر زندگی می کنم خوشحال و راضی هستم. این هم از پاقدم ما!

در پاسخ کسانی که میان کانادا و استرالیا و یا در انتخاب شهرهای استرالیا برای مهاجرت مردد هستند  لیست بهترین شهرها می تواند معیار و سنجش خوبی برای محل زندگی در غربت باشد. کسی که مهاجرت می کند در قدم اول از آب و خاک و وطن و فامیل و دوست و زبان مادری خود می گذرد و همه این ها بهای سنگین و گرانی است که مهاجر می پردازد. در مقابل این بهای گران انتخاب یک شهر خوب و آرام و مطمئن برای زندگی می تواند تعادل داده ها و گرفته ها را برقرار سازد.  اگرچه برای ارزش های معنوی داده ها و گرفته ها وزن و قیمت مادی نمی توان تعیین کرد.

به هر حال همچون سالهای اخیر فهرست ۱۰ شهر نخست دنیا مییان کشورهای استرالیا، کانادا، نیوزلند و شمال اروپا دست به دست و تقسیم شده است. این تقسیم بندی بر اساس معیار های چندگانه ای از اقتصاد و موقعیت کاری، بهداشت و محیط ریست، زیرساختهای توسعه شهری، توسعه حمل ونقل عمومی، آموزش و تحصیلات و حتی میزان استفاده از انرژی های نوین و پاک صورت گرفته است: لینک اصلی مطلب را اینجا ببینید.

۱- ملبورن استرالیا

۲- وین اتریش

۳- ونکوور کانادا

۴- تورنتو  کانادا

۵- کالگری کانادا

۶- آدلاید استرالیا

۷- سیدنی استرالیا

۸- هلسینکی فنلاند

۹- پرث استرالیا

۱۰- اوکلند نیوزلند

 

کبوتر با کبوتر!

۱۰ مرداد , ۱۳۹۱

در بین مهاجران مجرد مواردی دیده ام که به دنبال یافتن یک همسر بهتر و ایده آل تر از آن چه در داخل ایران وجود دارد هستند.  یادم می آید در جواب ایمیل خانم محترمی که نگران یافتن جفت ایده آل خودش در استرالیا در مقایسه با داخل ایران بود نوشتم که به نظر من تفاوت دیدگاه و افق های زندگی در میان کسانی که اینجا با هم آشنا می شوند و ازدواج می کنند کمتر خواهد بود. دلیل منطقی هم این که اصولا کسانی که مهاجرت می کنند ایده آل های نزدیک تری در زندگی شخصی و یا حتی زندگی خانوادگی دارند. موارد مشترک زیادی پیدا می شود که هر دو از آن فراری بوده اند یا حتی ارزش های مشترکی که هر دو به دنبال آن بوده اند.

به زبان ساده تر در میان مهاجران که زندگی می کنی جمع تقریبا یک دستی را می بینی که ریسک پذیری نسبتا همسانی دارند، از نظر خودساختگی و آمادگی رویارویی با مشکلات تقریبا در یک سطح قرار دارند، عموما به سطح متوسط زندگی راضی نیستند و دغدغه ساختن زندگی ایده آل و امروزی را در ذهن می پرورانند و حتی دغدغه های فرهنگی نسبتا نزدیکی نیز با یکدیگر پیدا می کنند و این نکته مثبتی است برای کسانی که دنبال جفتی می گردند که بیشتر با هم هماهنگ باشند. حتی از نظر اقتصادی نیز جامعه مهاجران شکل گرفته در یک اجتماع بزرگ عموما سطح رفاهی و اقتصادی نزدیکی دارند و اگرچه استثناهایی وجود دارد اما مطمئنا آن فاصله طبقاتی قابل مشاهده درجامعه قبلی اینجا دیده نمی شود. مهاجرت فیلتر بزرگی است که خروجی ها را تا حدودی شبیه هم کرده است.

 

 

این داستان آموزنده و جالب از دیدگاه های اقتصادی درباره ازدواج را که توسط یکی از دوستان قدیمی فعال در بورس تهران برایم ارسال شده به عنوان مکمل این مطلب کوتاه تقدیم می کنم:

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است :

می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم.من ۲۵ سال دارم و بسیار زیبا ، با سلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم.شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست ، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار.خواست من چندان زیاد نیست. هیچ کس درآنجا با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟چند سئوال ساده دارم:۱- پاتوق جوانان مجرد کجاست ؟۲- چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند ؟۳- چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهری متوسطند ؟۴- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند ؟
امضا ، خانم زیبا

 

و اما جواب مدیر شرکت مورگان :
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سئوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :درآمد سالانه من بیش از ۵۰۰ هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد ، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف می‌کنم.از دید یک تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دلیل آن هم خیلی ساده است : آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه “زیبائی” با “پول” است. اما اشکال کار همینجاست : زیبائی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول من ، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه. از نظر علم اقتصاد ، من یک “سرمایه رو به رشد” هستم اما شما یک “سرمایه رو به زوال”.به زبان وال‌استریت ، هر تجارتی “موقعیتی” دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.هر آدمی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نیست ، ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید ، بجای آن ، شما خودتان می‌توانید با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری ، فرد ثروتمندی شوید. اینطور ، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.
امضا  رئیس شرکت ج پی مورگان

۱۲ سالگی بی سر وصدا

۳۰ تیر , ۱۳۹۱

دیروز دوقلوهای عزیزم ۱۲ ساله شدند. به گذشته و به این ۱۲ سال پشت سر که نگاه می کنم هر سالش را پر از داستان و هیجان می بینم. امسال تقریبا اولین سالی بود که جشن کوچک و بی سر وصدای ۴ نفره ای برگزار کردیم و متاسفانه فرصت جشن تولد به سبک سالهای قبل فراهم نشد اگرچه از نظر مالی هدیه ای که امسال بچه ها طلب کردند چند برابر سالهای گذشته آب خورد، اما به هر حال با وجود مشغله کاری زیادی که امسال داشتیم باید از همکاری و همراهی این بچه های عاقل تشکر کنم.

شیرین ترین بخش جشن تولد امسال مروری بود که بر خاطرات هر ۱۲ سال تولد بچه ها داشتیم. زندگی این بچه های دوست داشتنی، به نوعی شناسنامه و مسیر زندگی ما هم محسوب می شود. فرصتی شد تا ساعتی در کنار هم همه سالهای گذشته را قدم به قدم مرور کنیم و خاطرات شیرین بودن در کنار عزیزان و دوستان را مرور کنیم. اگرچه قد این پسرها دارد به من نزدیک می شود و باید خود را برای سالهای نوجوانی آنها آماده کنم اما به هر حال آرزو می کنم سال های آینده همچنان در کنارشان سعادت نظاره بزرگ شدن و رشد و پیشرفت شان را داشته باشم.

و این متن زیبا را تقدیم می کنم به پسرهای گلم که خیلی دوستشان دارم و به همه پدر و مادرهای فعلی و حتی پدر و مادرهای آینده:

مادامی که این اطفال در کنارت هستند تا می توانی دوستشان بدار. خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما. شفقت فراوان خود را از آنها دریغ مدار.

مادامی که این موهبت با توست، قدرش را بدان و مگذار هیچ یک از رفتار کودکانه آنها بدون قدردانی بماند.

این شادمانی که اکنون در دسترس توست، مدت زیادی نخواهد ماند، این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارند در حالی که در آفتاب قدم می زنی همیشه با تو نخواهند بود. همین گونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دوند ویا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می کنند تا ابد نیستند.

این صورتهای قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کنند یا بازوان کوچکی که بر  گردن تو حلقه می شوند و لیان نرمی که بر گونه های تو فشار می آورند دائمی نیستند. همین طور بدنهای کوچکی که در کنار تو زانو می زنند  و مناجات زمزمه می کنند همیشگی نخواهند بود؛ پس دوستشان بدار

و محبت آنها را جلب کن و تمام گنجینه قلب خودت را  برایشان ارزانی بدار، روزهایشان را از شادی پرکن  و در خوشی و شادمانی معصومانه  ایشان شریک باش . طفولیت جز روزی بیش نیست. آگاه باش که برای همیشه از دست خواهد رفت.

چرم مشهد در استرالیا

۲۵ تیر , ۱۳۹۱

دوست خوبمان علی کامکار از جمله ایرانی های عزیزی است که تقریبا یک سال بعد از ما به استرالیا مهاجرت کرده و اتفاقا ایشان هم با ویزای بیزینس و سرمایه گذاری اقامت گرفته است.

جمعه  شب گذشته ۱۳ جولای مراسم افتتاحیه فروشگاه مجلل و زیبای MLAG در ابتدای خیابان  Bridge road در منطقه Richmond برگزار شد. یک جشن مفصل و شاد با حضور دوستان خوب ایرانی و استرالیایی وبا پذیرایی گرم علی عزیز به گرمی و شادی برگزار شد. علی با زحمت و تلاش فراوان و پس از یک دوره پیگیری تقریبا ۶ ماهه  نمایندگی انحصاری محصولات چرم مشهد و کفشهای Greyder ترکیه در استرالیا را گرفته و در یک فضای زیبا و مدرن  انواع محصولات با کیفیت  و صادراتی چرم مشهد و کفش های زیبای Greyder را گرد آورده است.

صرف نظر از زحمات زیادی که علی کامکار عزیز برای راه اندازی این بیزنس در شهر ملبورن و در یک کشور غریبه متحمل شده اند و من گوشه ای از مشکلات سر راه را درک می کنم، همراهی و حمایت هم وطنان می تواند روحیه بخش و مشوق این سرمایه گذاری آقای کامکار عزیز باشد.

با همتی که در علی و شادی همسر مهربان و خوش برخوردشان سراغ دارم به آینده این سرمایه گذاری خوش بین هستم و امیدوارم به زودی شاهد جشن افتتاح سایر شعبه های نمایندگی MLAG در دیگر شهرهای استرالیا  نیز باشیم.

از همشهریان عزیز مقیم ملبورن دعوت می کنم از فروشگاه زیبای آقای کامکار بازدید کنند، از بیزینس های ایرانی حمایت کنند و در معرفی  آن به  دوستان استرالیایی و ایرانی نیز دریغ نکنند. محصولات گردآوری شده در این فروشگاه در مقایسه با محصولات و برندهای اروپایی درشهر ملبورن بسیار ارزان و با قیمت نسبتا مناسبی عرضه شده ضمن اینکه تخفیف ویژه ای نیز برای ایرانیان در نظر گرفته شده است.

(امیدوارم آقای کامکار پورسانت ویژه ما برای این رپرتاژ آگهی را مد نظر داشته باشند)

ML.Kamkarco Pty Ltd

31-33 Bridge Road Richmond, VIC 3121 Australia

Phone: +61 (4) 5250-4890 Fax: +61 (4) 5250-4890

www.MLAG.com.au

بهانه های قدیمی

۲۲ تیر , ۱۳۹۱

ایرانی که باشی همیشه بهانه های دم دستی خوبی برای کم کاری وجود دارد.

من هم صادقانه در یک ماه گذشته چنان درگیر بیزینس و کار و گسترش و سازماندهی کارها بودم که اصلا فرصت به روزرسانی وبلاگ را پیدا نکردم.

مواقع فراوانی بوده که مثلا در حین رانندگی یا در طول سفر هوایی که اوقاتی برای فکر کردن و دور بودن از محیط کار و بیزینس داشته ام سوژه های جالبی به ذهنم رسیده اند که تصمیم داشته ام در اولین فرصت در وبلاگ بنویسم اما واقعیت این است که فشردگی کارها چنان من را درگیر کرده که حتی کوچکترین فرصتی برای نوشتن موضوعات مورد نظرم پیدا نشده است.

از ابتدای ماه ژوئن که دفتر جدید مرکزی شرکت را در ملبورن راه اندازی کرده ام تاکنون تقریبا بدون وقفه هر روز از ساعت ۸ صبح تا ۱۰ شب درگیر کار بوده ام. خوشبختانه با وجود حجم سنگین کارها پیشرفت خوبی داشته ایم و از نظر کار و بیزینس و رضایت کاری در وضعیت خوبی هستم. اگرچه این حجم سنگین کار مشکل کمتر بودن در کنار خانواده و دوری عاطفی از آنها و همچنین دور بودن از محیط وبلاگ و فضای مجازی را نیز به همراه داشته است.

از دوستان خوبی که بپیغام داده اند و نگران شده بودند ممنونم . از انرژی مثبتی که برایم فرستادید تشکر می کنم .

خوشبختانه این روزها کمی آرامش یافته ام. به هر حال به امید خدا تلاش می کنم به زودی نوشتن بدون مرز را  ادامه دهم.

اندر احوال مهاجرت

۹ خرداد , ۱۳۹۱

این متن جالب و خلاقانه را من از فیس بوک و از میان تعداد زیاد نوشته هایی که هر روز با آن برخورد می کنم انتخاب کرده ام. خوشبختانه بخش عمده ای از مشتریان وبلاگ “بدون مرز” را عاشقان و رهروان مهاجرت تشکیل می دهند و بد ندیدم این مطلب زیبا را با آنها شریک شوم .

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.
لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است.
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می داند و هموطنانش را به چشم کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته ها رهسپار می شود.
چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم، مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی شادان از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند.
پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود. وی ناگهان از “کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل” تبدیل به “کاترینا ماریا سانتا کروز” می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله بطور حتم موهای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زَهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد.
ششم) غربت: در این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از آنها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای نون خشکی می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود.

مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟
نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت:
هفتم را هر کس خودش می نویسد!

هر دانش آموز یک IPAD

۱ خرداد , ۱۳۹۱

چند شب پیش بنا به دعوت مدیران مدرسه و معلم های بچه ها در مدرسه جلسه جالبی برگزار شد.

موضوع از این قرار است که بر اساس طرح جدیدی که دولت ویکتوریا در حال اجرای آن است کلیه کلاسهای همه مدارس ایتدایی و دبیرستان در سطح ایالت به آی پد مجهز می شوند. در مرحله نخست این طرح چند نفر از معلم ها در یک دوره آموزشی چند روزه شرکت کرده اند و روش های استفاده از این وسیله در جهت اهداف آموزشی و افزایش حس هیجان و تعلق خاطر به درس در بین بچه ها و … را یاد گرفته اند.

موضوع جالب این که به همه بچه های کلاس ششم یک دستگاه آی پد نو تحویل داده شد و بنا شده که بچه ها در پایان سال تحصیلی این آی پد ها را تحویل مدرسه بدهند. البته با برنامه ریزی انجام شده تا پایان امسال همه دانش آموزان در همه مقاطع بایستی یک دستگاه آی پد اختصاصی داشته باشند که در ایام تعطیلات ژانویه مجددا به مدرسه تحویل می دهند و در شروع سال تحصیلی آینده مجددا آی پد را تحویل می گیرند. سه شنبه شب گذشته در مراسمی که ما شرکت کردیم دانش آموزان کلاس دوم و ششم که معلم هایشان آموزش مربوطه را دیده بودند آی پد ها را تحویل گرفتند.

در این جلسه در کنار آموزش های لازم که به والدین در زمینه کنترل و بررسی آی پدها و نوع استفاده دانش آموزان از آنها داده شد، لیستی از حدود ۱۰۰ اپلیکیشن آموزشی مخصوص Ipad هم ارائه شد که البته اغلب آنها رایگان و تعدادی نیز پولی هستند. در مجموع هر دانش آموز باید حدود ۶۰ دلار بابت اپلیکیشن های آموزشی غیر رایگان پرداخت کند. مدیر مدرسه اعلام کرد که از این پس بخش عمده ای از مفاد آموزشی دانش آموزان از طریق آی پد ارائه خواهد شد و این وسیله کم کم به جزء جدایی ناپذیر نظام آموزشی مدارس استرالیا تبدیل خواهد شد.

این طرح با کمک مالی و تبلیغاتی شرکت Apple اجرا می شود. یک محاسبه ساده مثلا فقط در همین مدرسه بچه های ما نشان می دهد که برای حدود ۴۰۰ دانش آموز تقریبا ۲۵۰٫۰۰۰$ سرمایه گذاری و هزینه شده است ( چیزی در حدود ۴۵۰ میلیون تومان). جالب اینجاست که این مدرسه دولتی است، شهریه ای دریافت نمی کند و کلیه بودجه آن را دولت استرالیا تامین کند. به صورت دقیق از میزان کمک مالی Apple  در این طرح اطلاع دقیقی ندارم اما به هر حال هر میزان سرمایه گذاری Apple و دولت استرالیا در این طرح بسیار هوشمندانه حساب شده و جالب توجه انجام شده است.

شرکت Apple با این سرمایه گذاری عملا وسیله ای در اختیار دانش آموزان قرار داده که به زودی بدون آن هرگز نمی توانند زندگی کنند و برای همیشه برای بروزرسانی نرم افزارها و اپلیکیشن های آن نیازمند App Store خواهند بود. دولت استرالیا نیز با این طرح جدید، گام بلندی در بهبود و بروز رسانی نظام آموزشی خود برداشته است. اگرچه نظام آموزشی استرالیا در رده نخست بهترین نظام آموزشی در جهان طبقه بندی شده است. (اینجا را مطالعه کنید)

آن شب جای بچه های باهوش و باذوق ایرانی را خیلی خالی کردم. کاش این امکانات در اختیار کسانی باشد که می توانند با آن معجزه کنند. کاش…

کنسرت ابی در ملبورن

۲۴ اردیبهشت , ۱۳۹۱

به گفته دوست خوبم آقای گواهی مدیرمسئول هفته نامه خلیج پارس در سیدنی و برنامه گذار تور فعلی ابی در استرالیا، جمعه شب بزرگترین کنسرت تاریخ ملبورن برگزار شد. با وجودی که به دلیل مسافرت به ایران امکان تهیه به موقع بلیط این کنسرت برای من و خانواده ام فراهم نشده بود، با کمک دوستان و آقای گواهی بالاخره توانستم در این برنامه که سالها منتظرش بودم شرکت کنم.

هزاران ایرانی در سه طبقه سالن نسبتا مجلل Dallas Brooks Centre در East Melbourne  گرد هم آمدند تا هنرنمایی مرد قصه ها و غصه ها را از نزدیک ببینند و ترانه عاشقانه ها و شاعرانه هایشان را مستقیما از حنجره طلایی مردی بشنوند که به حق آقای صدای ایران نامگذاری شده است.

از مجموع کنسرت هایی که شرکت کرده بودم هیچ وقت این قدر لذت نبرده بودم. مردی جاافتاده و مهربان با یکی از شیک ترین و مناسب ترین لباسهایی که برازنده اش بود با چهره ای زیبا و نورانی و با صدایی که حتی از نزدیک هم به همان رسایی و زیبایی است که سالهاست شنیده ایم، برای ایرانی های ملبورن سنگ تمام گذاشت؛ در حد توانش به همه احترام گذاشت با مردم دست داد برای همه بوسه فرستاد و بارها با نوای “جونم” به ابراز محبت های هوادارانش احترام گذاشت.

ابی برای هموطنانش سنگ تمام گذاشت تا هرکس به توان خود سفری به خاطراتش داشته باشد. یکی گریه کند، یکی با عشقش برقصد. آن دیگری به غربت و تنهاییش بیندیشد و یکی هم به خدای ذهنش فکر کند. از شادترین ترانه ها تا سنگین ترین آنها، از رقص و پایکوبی تا اشک های روی گونه ها، ابی هنرنمایی کرد تا هرکس حال خودش را آن شب زندگی کند.

برخلاف اکثر آدم ها، گذشت زمان به نفع ابی بوده است. او هر سال جاافتاده تر شده است، چهره اش زیباتر شده و ترانه هایش همچنان زیبا و پرمعنی و ماندگار شده اند و جالب ابن که در ۶۳ سالگی صدایش هنوز همان طنین سالهای جوانیش را دارد. دمش گرم!

در این کنسرت همچنین بارها یاد پدرخانم عزیزم نیز برایم زنده شد که اکنون به حق حکم پدری برای من و خانواده ام دارد. در قد و اندازه، در نوع راه رفتن و ایستادن، در چهره و صورت و حتی در ریش و موهای سپید ابی بارها یاد و خاطره پدرخانمم زنده شد. جالب این که حتی هر دو در یک سال متولد شده اند. ۱۳۲۸٫ خدا عجیب این دو مرد را شبیه هم آفریده است.

امیدوارم در کنسرت بعدی ابی در استرالیا آنها را هم در کنار خودمان داشته باشیم. جای خانواده ام و همه دوستان خوبم در ایران خالی!


| ترجمه به فارسی |